زینب جونزینب جون، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
هم نفس شدنمونهم نفس شدنمون، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
زندگی مامان و بابازندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره
محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

مادرانه های من برای فرزندانم ...

28 - اندکی اهسته تر

1393/11/1 11:52
نویسنده : مامان نی نیا
579 بازدید
اشتراک گذاری

چشمانم را می بندم ... تمام لحظات مثل فیلمی از جلوی دیدگانم عبور می کند...

لحظه ای که یک خط کمرنگ وجودت را ثابت می کرد و من سر در گم در بین احساسم... این خط هر چند کمرنگ نشان میداد من هم میتوانم مادر باشم...می توانم بی چشمداشتی عشق بورزم... می توانم دستان کوچکت را بوسه باران کنم و از لطافت دستانت سرمست شوم ... می توانم ساعتها بدون هیچ دغدغه به چهره ی زیبایت نگاه کنم و در دل شکر خدا بگویم... میتوانم پاهای کوچکت را در دستانم بگیرم و نوازششان کنم... می توانم هنگام شیر دادن نگاهت کنم از زاویه ای که هیچ کس دیگر نمی تواند تو را در ان زمان ببیند... می توانم موهای نرم و لطیفت را نوازش کنم و تو هم لبخندی نثارم کنی که سر مست شوم از زن بودن.مادر بودن...

به یاد می اورم ویارهای وقت و بی وقت را... دلم را که زیر و رو میکرد با همه ی بد بودنش ولی چون دلیلی بر سلامتت بود ارام می شدم... اگر یک روز حالم خوب بود این دلم بود که مثل سیر و سرکه می جوشید...

ویارها را که پشت سر گذاشتیم دیدیم کمردرد را جلوی پایم گذاشتند . عفونت های گاه و بیگاه هم اضافه شد فقط ترش کردن کم بود که ماه اخر ان هم عرض اندامی کرد.

ولی همه ی این ها لحظات نابی بود که من می توانستم درکش کنم...

درد زایمان که شروع شد دنیا دور سرم می چرخید ... تمام مدت چشمم به عقربه های ثانیه شمار بود و التماسشان میکردم زودتر این یک دقیقه را دور بزنند تا ان درد را پشت سر بگذارم و منتظر درد بعدی باشم ...  اصلا انگار هر دقیقه یک ساعت طول می کشید ... دردها که شدید تر میشد بی جانتر میشدم ولی امید دیدن تو جانی میداد برای تحمل دردها ...

صدای دلنشین گریه ات که در فضای اتاق پیچید نفس راحتی کشیدم بعد از 9 ماه... 9 ماه که مهمان تمام لحظاتم بودی و من مسئول سلامتیت ... حالا این دختر کوچولوی من بود که صدایش را به رخ همه می کشاند ... در بین 4 نوزاد داخل اتاق تنها تو بودی که صدایت به گوش می رسید دخترک من بعد از یک روز سخت پا به دنیای من گذاشته بود و خسته ی راه ... گرسنه و این من بودم که باید با شیره ی جانم پذیرای قدومش می بودم ...

اولین تماسمان را یادت هست؟ گذاشتنت روی شکمم و من هنوز توان بغل کردنت نداشتم و تو روی شکم من انقدر گریه کردی که اشکم در امد ... صدایت زدم... دخترم عزیزم نفسممممممممممم

عشق را تنفس کردم ...

زندگی را چشیدم...

هفته اول و زردی که مهمان تن نازنینت شد... مهمان ناخوانده ای که ما را روانه دکتر کرده بود و هر کاری کردیم برای رخت بستنش ... از درمانهای خانگی بگیر تا فوتو گرافی ...

بعد از دو هفته که این مهمان ناخوانده چمدانش را بست و بدرود گفت باز اکنه های نوزادی مهمان صورت کوچکت شد .. این یکی مهمان بهتری بود حد اقل ترسی از ان نداشتم...

روز ها و شبها گدذشت و بزرگ و بزرگتر شدی ...

دیگر مرا به عنوان مادرت می شناسی ... نگاهت این را می گوید ..این که در بین ادمهای اطراف چشمت دنبال من باشد کم نیست... این که هر وقت بغلت کنم ارام می شوی هم چیز کمی نیست...  این ها برای من یک دنیا می ارزد فرشته ی کوچولوی من...

این روزها حسهایی را تجربه میکنم که تا کنون در زندگیم نبود ... و این ها را مدیون توام دختر قشنگم ...

دو ماه از هم نفس شدنمان می گذرد ... دلم برای تک تک لحظات از اول تا الان تنگ شده است ... خیلی زود می گذرد ... اندکی اهسته تر ... تا من بتوانم تمام لحظات را مزه مزه کنم ...

دو ماهه شدنت مبارک عشق کوچولوی من ...

چکاب دو ماهگی:

قد:۶۰

وزن:۵۷۰۰

دور سر:۳۹

+ من و بابایی عاشقتیمممممممممممممممممممممممم

 

پسندها (2)

نظرات (4)

مامان علی
20 بهمن 93 9:46
سلام.دوماهگی مبارک..خدا رو شکر که الان سالمی..اما اشکمو در آوردید..خیلی با احساس نوشتید... اما زایمان طبیعی خیلی سخته..منم طبیعی بودم ..
مامان نی نیا
پاسخ
بادمه خیلی اذیت شدید
مامان مینا
20 بهمن 93 18:56
دوست خوبم مرسی که هستی و بهمون سرمیزنی. عزیزم نمیدونی چه حالی پیدا کردم وقتی این پست رو خوندم. وقتی اولین تماستون رو خوندم بی اختیار اشکم ریخت تا اخرش... این روزها خیلی دلم نازک شده مخصوصا با دیدن و تصور همچنین لحظه های نابی. انشاءالله همیشه کنار هم خوش باشین. اسم دخترم احتمال زیاد محیا هست که همیشه برام زنده باشه خدا بخواهد. ریسه اسمش رو هم دوختم اما ممکنه بشه تبسم.فعلا درگیریم...
مامان نی نیا
پاسخ
ممنون عزیزم به چه اسم نازی منم خیلی محیا دوست دارمخوشنام باشه دختری
نازگل
31 تیر 94 5:09
سلام ! وبلاگ خيلي زيبايي داري!
مهرنوش
1 مرداد 94 11:29
سلام خیلی مفید بود ! به منم سر بزن