زینب جونزینب جون، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
هم نفس شدنمونهم نفس شدنمون، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره
زندگی مامان و بابازندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 9 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

مادرانه های من برای فرزندانم ...

12 - دخمل طلا داریم مااااااااااااا

1393/4/14 18:59
نویسنده : مامان نی نیا
269 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جیگر گوشه ی مامان خوبی؟ بغل

عزیز دلم امروز دیگه دلم رو زدم به دریا رفتم سونو تا برای بار 4 نی نی نازمو ببینم چشمک...

الهی فدات بشم بزرگتر از قبل بودی دردونم بوس... خانوم دکتر قشنگ همه جا رو بهم نشون داد و برای اولین بار قلب قشنگتمحبت رو دیدم که تند تند میزدخوشمزه ... فدات بشم عزیز دلمآرام...

ان شالله همیشه سالم باشی عسلکم ...

مامانی دکتر دست و شکم و سرتو بهم نشون داد دستت رو بالا گرفته بودی عزیزم تشویق... دکتر گفت احتمال خیلی زیاد دختری و چون دکتر قبلی هم همین و گفته بود من فکر میکنم شما قطعی دختریمحبت ...

عزیزم خیلی خوشحالم که سالمی بغل... ان شالله به زودی زود تکوناتم حس کنممتنظر...

بعد دکتر به بابایی زنگ زدمتلفن .. قبل دکتر بهش گفتم بهت نمیگم بچم چیهشیطان ... گفت من میدونم چیه گفتم خب بگو ... گفت نه دیگه تو نمیگی منم نمیگم زبان... خلاصه بعدش زنگ زدم بابایی بابا گفت کجایی گفتم داریم میریم خونه .. گفت دکتر چ خبر بود ؟ گفتم همه چی خوب بود خدا رو شکرخندونک... گفت دکتر چی گفت ؟ گفتم گفته به بابای بچه سلام برسونخندونک ...

گفت ااا بگو چیه دیگهخوشمزه گفتم حدس بزن گفت دختره؟؟؟؟ گفتم دوست داری چی باشه؟ دلخورگفت فرق نداره برام ... بگو دیگه گفتم بابایی شب که میای برای زینب خانوم ی چیزی بخرمحبت ... گفت اا مبارکهههههههه ... من دیشب خواب دیدم بهم گفت من دخترمخندونک

خواهری هم باهامون اومده بود و وقتی فهمید دختری کلی ذوق زدجشن ... خاله کوچولوی مهربونی داری که برای اومدنت لحظه شماری میکنه عزیزممحبت ...

بعدش رفتیم خونه خاله من ... خونه خاله بودیم عمه کوچیکه زنگ زد تبریک گفتتلفن ... گفتم از کجا خبر دارید؟ گفت الان همه فامیل میدونن متفکرخندونک... عسلم نخود تو دهن بابای شما اب نمیخوره عینکهمه رو خبر کرده ... خلاصه عمه کلی تبریک گفت و کلی توصیه که خوب بخوری به خودت برسی چشمک... عمه کوچیکه خیلی مهربونه مامانی عمه بزرگه هم هستا ولی عمه کوچیکه بروز میده ... عمه بزرگه نه ...

بعد خونه خاله رفتیم تخمه داغ و برای دخمل طلام پسته و بادوم و پف فیل و تخمه خریدم خوشمزهخندونکخلاصه عزیزم ...

من و بابایی عاشقتییییییییییییییییممحبت

پسندها (1)

نظرات (3)

مامان فاطمه
14 تیر 93 19:11
مباركا باشهههه انشالله صحيح و سالم و به موقع بياد بغل مامان و باباش
مامان نی نیا
پاسخ
مرسی خاله جون
مامان علی
14 تیر 93 20:42
مبارکه. .انشالله به سلامتی. ...ناز دختری اسمشم زینبه؟؟؟ انشالله مثل اسمش باشد
مامان نی نیا
پاسخ
بلی عزیزم ... دخملی تو صفر دنیا میاد اسمشم اورده با خودش چیکارش کنم خبدلم نمیاد به اسم دیگه فکر کنم
مامان
15 تیر 93 0:50
بــــــــــــــه بـــــــــــــــــــــــــه مبارکه ،بالاخره عروسک معلوم شد جنسیتش. ووااای دختر عالیههههههههههه،به سلامتی انشالله. از خدا میخوام با سلامتی نی نی رو تو آغوش بگیری عزیزم
مامان نی نیا
پاسخ
مرسی گلم ... ممنون از دعای قشنگت